هیچ وقت اهل قیاس کردن خود با دیگران نبودم، مادر و بابا هم کم پیش آمده بود با کسی قیاسم کنند.
هر کداممان دلیل خودمان را داشتیم برای پرهیز از قیاس. مادر کسی را در حد من نمیدید(هنوز هم نمیبینید) که مرا با او قیاس کند، پدر هم که خاطرهای دور است و نمیتوانم حدس بزنم دلیلش چه بود.
اما خودم دلایل متغیری داشتم، ابتدا مثل مادر بود دلایلم(بچهتر بودم آنوقت ها)، بزرگتر که شدم دلیلم کمی فرق کرد اما پایه اش همان بود که قبلا. تنها کمی شیک تر شده بود، یعنی فکر میکردم خب دیگری فلان چیز است و فلان چیز را دارد من قرار است مثل او بشوم؟ و بعد از اینکه شبیه او بشوم دلم میلرزید و احساس حقارت میکردم. یعنی باز هم کسی راضیم نمیکرد. حتی نسبت به سید مرتضی که عشقم به او زایدالوصف است باز هم قیاس اذیتم میکرد. من او را دوست داشتم. اما هیچ وقت نخواستم یک سید مرتضی باشم.
تا همین دیروز. نمیدانم چه شد که دلم خواست کاش جای کسی دیگری جز این که هستم بودم. نمیدانم آن مصاحبهی کوتاه شهید حججی را دیدهای یا نه. همان که با لباسی ساده و ریشی درهم و تازه درباره اردویی جهادی صحبت میکرد، درست همان وقت که میگفت قرار نبود بیایم اما لحظات اخر امدم و بیشتر از همه ماندم، دقیقا همان لحظه دلم خواست یک شهید حججی دیگر باشم با همان سادگی و بی پیرایگی یا لااقل کسی جز این من که هیچ شباهتی به او ندارد.
خودم را یک لحظه قیاس کردم و باز مثل دفعات پیش دلم لرزید و اینبار بازهم احساس حقارت کردم. البته اینبار از انکه چقدر حقیر هستم که اندک شباهتی نیز به آن چشمان معصوم ندارم و چقدر دورم از ان که باید.
+نمیدانم چه پیش خواهد آمد، اما یقین دارم بعد از دیدن چشمان مصمم و معصومش دیگر انکه پیش از این بودم نخواهم شد..
++روی لباس نوشته بود جون...جون خادم المهدی...روضهی جون را که به خاطر داری؟
++ استاد میگفت زندگی ما چیزی نیست جز انتخاب های ما، یا بهتر بگویم، معیار انتخاب های ما. ببین بر چه اساسی انتخاب میکنی زندگیت همان است، خودت همانی، خدایت همان است...
+++اینروزها به انتخاب که میاندیشم، یاد پسر دو سالهی محسن میافتم...
++++ گاهی با خودت تکرار کن؛ تزول الجبال و لاتزل....اعر الله جمجمتک...و اعلم ان النصر من عندالله سبحانه.../ و چه نیکو همدمی است صحیفهی سجادیه
برچسب: قیاس,
نویسنده: آراد حبیبی