کدام سخنت به صواب نزدیک تر است،آنچه دیگران میگویند یا آنچه خودت میپنداری؟
این دقیقا همان سوال است که من کیستم؟انچه انان میگویند یا انچه خود میپندارم؟
احساس میکنم نیازمند اصلاح پنداری درونی باشم تا تفکر بیرونی دیگران! که تفکر بیرونی دیگران جز کلیشه هایی از اوهام بی دلیل نیست. و چه جای اکراه در بیان که قاطبهی این دیگران را موجوداتی اند که صرفا تنها صفت نیک انها شاید همین وجودشان باشد.
من از خویش سخن میگویم. از خویشی که در بندی چیزی نیست و احساس رهایی میکند. میفهمی؟ احساس رهایی!
این حرفها به اندازه کافی صاف و پوست کنده هست که جماعت عظیمی را ناراحت کند حتی نزدیکترینانم را. اما این جز ان نیست که میخواهم.
اگر برای دگران لقمهای بس است مرا بی آن لقمه نیز بس باشد که مرگ بر اثر گرسنگی گمان نکنم تلخ تر از مرگ در جهالت و اسارت باشد.
دردها پس از گذر چند ساعت انقدر مضحکند که فقط میشود به حماقت خویش در توجه به آنها خندید و افسوس خورد. دردهایی که سرمایه اند و این دردهایی کوچک را چه جای توجه که سرمایه های بزرگ را تو گاه در خویش دیدهای!
تو کوتاه نخواهی آمد! تو بلند خواهی شد، و آن هنگام که خورشید در اوج باشد این سایه است که کوتاه میآید. و سایه و خورشید و من همه اینجاییم؛ نشسته بر صندلی فانتومی اتش گرفته که به سقوط میرود، سخن این است؛ در پی دکمه اجکتم؛ مرا مناظر زیبای بیرون از اتاقک شیشهای این فانتوم متوجه نخواهد کرد.
و چه کسی میداند، شاید سقوط کردم!
+همین.
برچسب:
نویسنده: آراد حبیبی