"در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزواء میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد؛ چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدره است؛ ولی افسوس که تأثیر اینگونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید."
این پاراگراف شاید پیش از این همهمان خوانده باشیم، شاید هم نه!(مثلا حدس میزنم تو نخوانده باشی) به هرحال سطرهای ابتدایی بوف کور است از صادق هدایت. من با آن وجه هدایت کاری ندارم که سبب میشود مذهبی های ما فریاد برآرند که ایشان کاذب ضلالت بود و مصداق بارز انحطاط بشر و از این دست صحبتها. من با آن وجه امثال هدایت کار دارم که وجه اشتراک اوست با دکتر سروش، و مطهری و آوینی که انها را با هر سرانجامی در نظر من افضل میکند حتی افضل از بسیاری از شیوخ و علمای زاهدمآبمان که عاقبت به خیرشان شاید بپنداریم و آن درست همان کلمه است که بر تیتر مانده؛ "درد"، همان که مرتضی مطهری در انسان کامل به عنوان وجه تفارق انسان و ما سوی الانسان یاد میکند که، "فرق انسان و غیر انسان در این است که انسان صاحب درد است؛ یک سلسله دردها دارد که غیر انسان-حال میخواهد حیوان باشد یا انسانهای یک سر و دوگوشی که بهره ای از روح انسانیت ندارند-صاحب درد نیستند."
اما بگذار کمی خودمانی باشیم. درد است دیگر، درد؛ درد دارد خب! انسان را کلافه میکند، ناامید میکند اما خب اینها ظاهر درد است وگرنه چه کسی هست که نداند درد برای بیمار نعمت است و مقدمه ای برای علاج.
اگر چند سطر اخر حرفهای هدایت را که نگاهی دقیق بیاندازیم میبینیم که شبیه پاراگراف آخر یک وبلاگ نویس عزیز است در همین جهان بلاگی خودمان. یعنی دردمندی که درد دارد اما راه حلی نمییابد و بعد از خود میپرسد که چاره چیست؟ اصلا چارهای هست؟ مورفین و تریاک هم که فقط موضعی دردم را ساکت کردند(حالا خوب است که درد را به طور کلی از یادش نبرده اند) پس بیا با ان کنار بیاییم، نه؟
بگذریم، صحبتمان دیالکتیکی نیست، اصلا مخاطبش هم خاص نیست و حرفم عام است و راستش را بخواهی بیشتر روی صحبتم به خودم است تا دیگری.
اما ختم کلام همین است که یا انسانی و دردمند و یا چیزی جز انسانی مثل آنچه زیاد میبینی و اگر دردمندی(که همه آدم ها ابتدا همینطورند) یا درپی دردت زجر میکشی و میجنگی برای تسلایش یا اینکه به افیون زندگی عادی و مستی های رایج این دنیا خودت را سرگرم میکنی و میشوی جزو همانها کهعموماً عادت دارند که "این دردهای باورنکردنی را جزء اتفاقات و پیشآمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند." که البته آنوقت هم تفاوت زیادی به ان دسته بی درد نداری چون دردهایت را فراموش کرده ای و یا مسکنی میخوری و اما مدام دردت بیشتر میشود، چون به دنبال علاج نیستی بلکه در پی بی دردی هستی(که اگر اینطوری زهی سعادت نسبت به اینکه درد رهایت نمیکند و مثل دسته قبل نمیشوی)
خب کلی حرف شد. نیاز بود به تکرارشان برای خودم که به خودم بفهمانهم اگر درد میکشم یعنی انسانم و من نباید کسی مثل هدایت شوم که نهایتا از ناامیدی در وصول به دردهاش شیر گاز باز کرد و خوابید بلکه میشوم کسی که این معما را حل میکند یا لااقل تلاش خودش را میکند و میداند که محال است معمایی باشد که جوابی نداشته باشد. البته من مدعی این نیستم که جوابی برایش دارم هنوز خودم هم به تمامی جواب ها شکاکم اما خب واقعا این عذاب شکاکی و تلاش را هرچند گاهی بیهوده به نظر برسد به استحمار فراموشی و دلسپردگی به زندگی دنیا صدالبته ترجیح میدهم
+یاد رفیق فیلسوفم افتادم که وقتی از هدایت برایش میگفتم، گفت: بعدا میفهمی که تفاوت چندانی بین هدایت و سارتر و مطهری در مبنا وجود نداره. و من حالا دارم میفهمم که وجه اشتراک انسانهایی که لااقلی اسمی از آنها مانده همین درد است.
++ هراسم همیشه این است که در این سیل رونده من نیز غرق شوم...
+++حرفهای زیادی دارم، اینروزها به تردید دست به نوشتن میبرم که از آنهمه نوشتار هم با تردید مقداری را منتشر میکنم. بسیار محتاط شده ام.
++++ضمنا حرفهای بالا همه اش تراوش ذهنی است و بالتبع پر از اشتباه.
برچسب: درد,
نویسنده: آراد حبیبی