-من که مدت هاست کتاب نمیخرم، کتابی که بخوام بخونم از یک کتابخونهای چیزی گیر میارم و میخونم.
-اما من میخرم و میخونم و هدیه میدم، اصلا هرچی رو دوست داشته باشم هدیه میدم(میزنه زیر خنده و با تمسخر ادامه میده) صدقه جاریست دیگه؛ اصلا آدم نباید وابسته باشه به چیزی.
-آره دیگه؛ اما خب من پره وابستگیم.
-شوخی کردم بابا! من که خود وابستگیم دیگه(و به خندیدنش ادامه میده)
+این مکالمه امروز برام تداعی شد؛ وقتی دیدمش. موهاشو با ماشین زده بود. موهایی که سری قبل وقتی دیدمش بلند شده بود و میومد رو چشاش؛ موهای نسبتا بور و لختی که هم رنگ چیزی نبود. چقدر بهش میومد، همینم بهش گفتم. بهش گفتم چقدر بهش میاد، برای همین هم رفت زدش.
++و از خودم بدم اومد.
برچسب: طاها,
نویسنده: آراد حبیبی