خرید بک لینک
[تمام حرفهایی که میزنم بنا بر تجربه است؛ و هیچ ارزش استدلالی حتی برای خودم هم ندارد!] معصوم حدیثی دارد با این مضمون که اگر کسی را سرزنش کنی به خاطر چیزی، نمیمیری مگر به آن مبتلا شوی! کاری به اینکه چقدر این حدیث محکم است و یا چقدر این حرف درست است ندارم، اما من انگار این حال را چندین بار تجربه کردهام. تجربیات پیش از امروز فراوانند و قصد بیانش را ندارم. اما آنچه امروز گذشت تا اندازهای برایم عجیبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد حبیبی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 8:45

بعضی چیزهای پیش پا افتاده مثل چند سطر یا شاید یک لبخند و یک رضایت کوتاه یا دل آشوبی عمیق گاهی به خودت میآوردت که هی حواست کجاست؟ نکند احساسات و تعصباتت چشمت را ببندد بر روی حقایق! بگذار از ابتدا برای خودم شرح دهم؛ اینکه واقعیت آیا موجود است یا نه را بیخیال میشوم و طبق آنچه اکثر علما میگویند بنا را بر این میگذارم واقعیت در خارج از ما وجود دارد، اگر اینطور باشد بنا بر رویه جاری(استدلال نمیکنم) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد حبیبی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 8:45

وقتی خیلی از یادداشتهای قبلیم رو اینروزا میخونم یا حتی بعضی نوشته های اینروزام رو بعد از نوشتن یه بار دیگه از اول مرور میکنم تو بعضی از سطر ها(به قول بچه ها فرازها:)با خودم میگم؛ اینجا منظورم چی بوده باشه بهتره؟:) گاهی سه چهارتا برداشت میکنم، گاهی هم واقعا نمیتونم هیچ برداشتی کنمD: خدا به داد شماها برسه که اینارو میخونید:/ +یه نقل قولی هم ازعین القضات هست که میگه؛ ای عزیز! گوینده نداند که چه گادامه مطلب

برچسب: منظورم,بهتره؟, نویسنده: آراد حبیبی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 8:45

فکر که میکنم؛ سرم پر میشود از سر و صداهای جیغ و مقطع و من هم هر چند لحظه یکبار مانند معلمی کلافه هوار میکشم که بس است و با لحنی مستاصل تهدیدشان میکنم که های با توام ای فکر بیشعور مطمئن باش دیگر به تو فکر نخواهم کرد! اما میدانم هیچ فایده ای ندارد. بهتر است به چیز دیگری خودم را مشغول کنم. جمجمهام شبیه گلوله توپی سربی چنان در بالش فرو رفته که تکان دادنش با این گردن سست و کرخت کار راحتی نیست امادامه مطلب

برچسب: مهدکودکی, نویسنده: آراد حبیبی تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 8:45

تاب خورده است رو پیشانیش

چند تاری که که مانده از شب پیش

مثل بال کلاغها در برف

مثل صرف نگاه تو در حرف

چشمهایش سیاه تر شده است

ماه رویش چه ماه تر شده است

غیر ممکن ترین ستاره شب

آخرین بیت این ترانه شب

+به جای تیتر بالای این بیتها تاریخ را نوشته بود؛ ۹۵/۱۱/۲۹؛ و هیچ چیزی یادم نمیآید جز انکه یقینا شب سردی بوده است.

++.....

+++ انا عصفور علی الاغصان یداک، ارجوک لاتتحرکی.../گنجشکی بر شاخهی دستان توام، لطفا حرکت نکن...

برچسب: ۴بیت, نویسنده: آراد حبیبی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 10:36

همیشه پی یک لذت آرام بودم که بشود گوشهای با آن خلوت کرد. اینگونه لذتها اغلب زیاد نیستند اما خب میشود چندتایی ازشان پیدا کرد. یکی از آنها هم لذت ترجمه کردن است. هیچ وقت البته قصد اینرا نداشته ام که مترجم باشم، نه! مترجم کسی است که برای دیگران ترجمه میکند اما من هیچ وقت اینکار را نمیکنم، شاید هم برای همین باشد که از آن لذت میبرم. حالا چرا عربی و چرا شعر؟ کاملا به تصادفات و علاقه شخصی مربوط است. به هر حال بنا به ان قول معروف که شاید از معصوم هم باشد "وصف العیش نصف العیش" آدم دلش نمیآید لذتی را که میبرد از بقیه پنهان کند. پس یکهو دلم خواست چند بیتی از یک شعر کهن عربی را با هم ترجمه کنیم. الادامه مطلب

برچسب: ترجمه, نویسنده: آراد حبیبی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 10:36

صبر کردن به معنای ماندن و انتظار کشیدن نیست، به معنای آینده نگر بودن است. صبر چیست؟ به تیغ نگرستین و گل را پیش چشم مجسم کردن است، به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن است. عاشقان صبر را همچون شهد شیرین به کام میکشند و هضم میکنند و میدانند زمان لازم است تا هلال ماه به بدر کامل بدل شود. [ملت عشق-الیف شافاک] +به مادر گفتم؛ دلشورهای عجیب به دلم افتاده عین شبهای پیش از کنکور، دلم سنگین است. گفت یادت هست شب کنکور هم برایت سوپ شیر پختم مثل امشب؟ ++سوالهای فراوانی دارم، ترم جدید که شروع بشود پروژه شخصیم پی گرفتن این سوالات است، شاید کلاسهای فلسفه را اگر به کلاسهایم تداخل نکند شرکت کنم و شاید هم پادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد حبیبی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 10:36

امیدوارم حال دلت بهتر شود! دعا کردن را گاهی برای خودم هم فراموش میکنم اما برای تو نه، من با خدای خودم کلی خورده حساب دارم اما با خدای تو که نه! من از رنجی که میبری بی اطلاعم که کاش نبودم اما به تجربه و مشاهده اگر ناقص نباشند از این مطلعم که رنج جز لاینفک این دنیاست، اینکه هر که به قطع رنجی به تو میرساند، حرف ناامیدی کننده ای نیست هرچند شاید تلخ اما رنج است و جز رنج نیست مگر...اینجایش را نمیدانم، نه! نمیدانم راه رهایی دقیقا کجاست؟ اما یقینا راهی هست... +امشب آخرین شبی است که اینجایم، اخرین شبی که گرد برگ چنار ها نفسم را بند میآورد و چه شب درازی است.... ++مدت ها به ننوشتن فکر کرده ام.البتهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آراد حبیبی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 10:36

ادراک چیست؟ و راههای حصول آن چیست که بخواهم بنگارمشان؟
حالا اگر احساسات را بگویی، حرفی است جدا.
اما آیا احساسات لزومی به نگاشته شدن دارند؟

برچسب: خودخواهی, نویسنده: آراد حبیبی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 10:36

هیچ وقت اهل قیاس کردن خود با دیگران نبودم، مادر و بابا هم کم پیش آمده بود با کسی قیاسم کنند. هر کداممان دلیل خودمان را داشتیم برای پرهیز از قیاس. مادر کسی را در حد من نمیدید(هنوز هم نمیبینید) که مرا با او قیاس کند، پدر هم که خاطرهای دور است و نمیتوانم حدس بزنم دلیلش چه بود. اما خودم دلایل متغیری داشتم، ابتدا مثل مادر بود دلایلم(بچهتر بودم آنوقت ها)، بزرگتر که شدم دلیلم کمی فرق کرد اما پایه اش همان بود که قبلا. تنها کمی شیک تر شده بود، یعنی فکر میکردم خب دیگری فلان چیز است و فلان چیز را دارد من قرار است مثل او بشوم؟ و بعد از اینکه شبیه او بشوم دلم میلرزید و احساس حقارت میکردم. یعنی بازادامه مطلب

برچسب: قیاس, نویسنده: آراد حبیبی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 16:39

-من که مدت هاست کتاب نمیخرم، کتابی که بخوام بخونم از یک کتابخونهای چیزی گیر میارم و میخونم. -اما من میخرم و میخونم و هدیه میدم، اصلا هرچی رو دوست داشته باشم هدیه میدم(میزنه زیر خنده و با تمسخر ادامه میده) صدقه جاریست دیگه؛ اصلا آدم نباید وابسته باشه به چیزی. -آره دیگه؛ اما خب من پره وابستگیم. -شوخی کردم بابا! من که خود وابستگیم دیگه(و به خندیدنش ادامه میده) +این مکالمه امروز برام تداعی شد؛ وقتی دیدمش. موهاشو با ماشین زده بود. موهایی که سری قبل وقتی دیدمش بلند شده بود و میومد رو چشاش؛ موهای نسبتا بور و لختی که هم رنگ چیزی نبود. چقدر بهش میومد، همینم بهش گفتم. بهش گفتم چقدر بهش میاد، برای همیادامه مطلب

برچسب: طاها, نویسنده: آراد حبیبی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 16:39

از جنگهای توییتری خسته میشود از جواب دادن به دایرکتهای اینستاگرامش و همینطور از پیامهای گاه و بیگاه تلگرامش و ایضا از انتظار برای خواندن پست های وبلاگ موردنظرش حتی از خواندن ملت عشق الیف شافاک هم خسته میشود دیگر چه برسد به خواندن جزای عمومی اردبیلی و اشخاص محجورین صفایی و واژههای کمرشکن فلسه و کلام اسلامی. توی خودش مچاله میشود و نسیم بیپروای نیمه شب خاطرهی سرداب خنک موزه مقدم را توی سرش میاندازد. سعی میکند قوی باشد، قویتر از هر وقت دیگری، سعی میکند و میداند سعی کردن همیشه مساوی موفقیت نیست و بیشتر درون خودش مچاله میشود. یاد آن کیک خوش طعمی میافتد که از توی کیفش روزی درآورد و بهادامه مطلب

برچسب: توده,سیاه, نویسنده: آراد حبیبی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 16:39

خیالِ خالیِ من لببهلب شراب شده است چه جای خواب شبانه که شب شراب شده است؟! هر آنچه مزمزه کردم به مستیام افزود گمان کنم که ز نام تو لب شراب شده است ز بس که فکر و خیالت به مستیام افکند خیال گفتهام اما لقب شراب شده است تمام سهم من از تو خیال بود و خیال به تب بدل شده اکنون وُ تب شراب شده است مسیر خانهی تو غیر این نباشد، آه... که هر چه در طلبت شد طلب، شراب شده است +بعد از مدتها دستم رفت به موزون نویسی خیالاتم، هر چند پر نقص و هرچند غیرقابل انتشار جز برای تو. ++ اینکه واقعا خیال چیست سوال عجیبی است! اما از آن عجیب تر قدرت آن است که نمیگذارد آدم بخوابد. +++دلم نیامد بعد از نوشتن دست کاریش ادامه مطلب

برچسب: خیال, نویسنده: آراد حبیبی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 16:39

بعد از مدت ها بالاخره امام رضا طلبید تا یه کوهنوردی جانانه بریم، اونم توی این فصل که کم کم هوا به خنکی میزنه و فصل کوهنوردی هم داره یواش یواش شروع میشه. البته اینبار شرایط کلی استثنایی بود، از همسفره شدن با سگای گله و خوابیدن توی کوه(تجربشو البته قبل از این توی کوههای شمال داشتم، اما خب توی پناهگاه، نه توی کیسه خواب، اونم روی سنگا:) در مجاورت اونهمه حشره و جک و جونور تا آتیش روشن کردن بدون کبریت(این داستان داره انصافا) و یخ زدن توی هوای اول صبح. اما از این همه شرایط خاص که بگذریم دیدن طلوع خورشید از بالای یه تخته سنگ بزرگ مشرف به شرق واقعا شیرین ترین تجربهای بود که هیچ وقت برام تکراری نمیشهادامه مطلب

برچسب: کوهنوردی, نویسنده: آراد حبیبی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 16:39

این عکس را یکی از دوستان خوبم از بصره در جواب ان عکسی که حالا هدر وبلاگ است به انستاقرامم(:) فرستاد، میگفت صبح روز بعد از آنکه عکس مرا دیده(یعنی امروز) صبح زودتر از خانه بیرون زده و رفته نخلستان که طلوع را ببیند. کلی خوشحال شدم، با اینکه پیشنهادم را حتی ندیده بود خودش متوجه شده بود که باید برود طلوع را ببیند:) +آنقدر که در یادگیری عربی استعداد و ذوق و شوق دارم کاش یک دهمش را در یادگیری انگلیسی داشتم:( ++میگفت؛ عند طلعت الشمس، یدق قلبی بسرعة، هی مدهش حقا ولکن نحن لا نلتفها ءاسفا... ادامه مطلب

برچسب: انستاقرام, نویسنده: آراد حبیبی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 16:39

صفحه بندی